۱۳۸۵/۰۸/۲۵

انعکاس گذشته در این روزها

غروبه، هم آسمون و هم دل من. مثل اینکه خورشید خدا و خورشید دل من با هم غروب میکنند. مثل تمام غروب های کارون دلم گرفته. مثل تمام دورانی که احساس تلخ ماندن در پشت درهای تنهایی آزارت میدهد و تورا دچار بحران میکند.خوشحالم که جلوی آمدن خدا را به این تنهایی نمیشود گرفت.
این روزها احساس میکنم دارم از هویت و شخصیت خالی میشم، آرام آرام دارم عوض میشم. نمیتوام هیچ معنایی برای بودنم در تنهایی پیدا کنم، بودن در تنهایی بی معنی. مثل این که رفتی توی خیابان بستنی قیفی بخری ماشین میزند به تو و میمیری. به همین سادگی.
پ.ن:
وقتی میهمان شدم اینجا فکر کردم حتما باید از پنجشنبه بنویسم یا از چیزی شبیه آن. اما چه اهمیتی دارد. از چیزی نوشتم که شاید بشود جمعه هم ان را خواند و یا هر روز دیگری. مثل مسته ی هر روزه در نیم بطر عرق نعنای خودم!

۸ نظر:

یه دل کوچولو گفت...

سلام.
دقیقا"مثل من!
این متن از همه ی متن هایی که تا حالا توی این وب خوندم بیشتر به دلم نشست!!

مهتاب مفخم گفت...

آره آفتاب پرست جونم به نظر منم قشنگ نوشته بودی .حرف دل قشنگه دیگه.

رضا_بچه های 5 شنبه گفت...

دفعه بعد که مهمان شدی هرچی که دلت بیشتر خواست بگه بگو

آبدارچی گفت...

سلام ...
منم اولین باره به این جا میام البته فقط یه خواننده هستم(آواز نمیخونم وبلاگ میخونم ) ولی هرچی خوندم این صفحه رو ربطی به پنج شنبه نداشت فقط نوشته شما ربط داشت ربطشم این بود که توضیح داده بودید این نوشته ربطی به پنج شنبه نداره چشمک

شقایق گفت...

خوب بود این نوشته ی رمیم خوب بود.حس مشترکی را نوشته بود که این روزها دارم.

شقایق گفت...

منظورم مریم بود

من او هستم گفت...

نگفتم غریب میزنی

dokhi گفت...

سلام
این حال رو همه ما کمابیش داریم