۱۳۸۵/۰۹/۱۶

این مرد چرا سیگار نمی کشد؟

روی تخت یک پا زیرش یکی دیگر جمع شده در شکمش نشسته، دستی که زیر سرش بود درد گرفته است. مثل هر شب بعد از کار آمده اتاقش و با کامپیوترش ور می رود. تلفن کنارش، چایی کمی آنورتر و صفحه پر نور مانیتور روبرو. سه عضو جدا نشدنی. نه خوشحال است نه ناراحت. فقط کمی ریشش بلند شده. سرمای هوا هم اذیتش می کند.

ساعت از 6 گذشته، آلارم موبایل بیدارش می کند، به صفحه نگاه می کند و باز پتو را روی سرش می کشد. اگر الان بلند شود می رسد که دوشی بگیرد و سرحال شود. فرصت صبحانه خوردن هم دارد. هنوز آفتاب نزده. ولی مثل هر روز فقط به صفحه موبایل نگاه می کند، انگار می خواهد از اینکه ساعت 6 شده مطمئن شود و باز بخوابد! درست چند دقیقه به 7:30 از جا بلند می شود و با سرعت حیرت آوری آماده می شود. کامپیوتر و موبایل و کلی سیم را که مثل غذای نیم خورده شب قبل روی تخت ولو هستند را جمع می کند و می ریزد توی کیف... کاش فرصت بیشتری داشت برای خوردن صبحانه. ماشین برای بار دوم بوق می زند

به زور ساعت ده چای می آورد آبدارچی. انگار آدم روزش از 10 تازه شروع بشود! فکر می کند چقدر بد است تا آن موقع بدون چای، باید با خودم چای کیسه ای بیاورم. چای بعدی هم که می رود تا بعد از نهار. اهی توی دلش می گوید و باز رویش را بر می گرداند به صفحه مانیتورش که با آن همه نور مهتابی سقفی دیگر آنقدر ها هم پر نور نیست. اگر روزی صبح بلند شود دیگر اینجا نیایید یکی از دلایلش حتما همین آبدارچی تنبلش است. و علتی که هنوز این کار را نکرده است این اینترنت بی صاحبی ست که در اختیارش است. برای خودش می چرخد و می گردد. میل چک می کند، دانلود می کند و البته لابلای چرخ زدن هایش اگر شانس بیاورد چندتا موضوع پیدا کند که تا ظهر سرش گرم شود، خیلی کندی گذر زمان را حس نمی کند. تازگی ها به این نتیجه رسیده که اینترنت پر سرعت هم عجب چیز مزخرفی ست! هیچ هیجانی ندارد، یک نواخت. نه قطع می شود و نه بوق اشغالی دارد. موقع صحبت کردن هم صدایت بریده بریده نمی شود. همه صفحه ها را هم کامل باز می کند. اه... پس کی ناهار می شود؟

به غیر از اینترنت بی صاحاب، ناهار خوب اینجا دلیل دیگرش در ماندن همراه غر زدن است! سالن غذا خوری پر است از آدم. ته صف ایستاده و کارتی که باید توی دستگاه بکشد را زودتر درآورده آماده کرده است. انگار چیزی یا کسی منتظرش باشد، همیشه اینطور است بیخورد عجله دارد... غذای خوشمزه باب طبعش را با کلی دسر و مخلفات تند تند می خورد و رستوران را ترک می کند. می رود به چرخ زدن های بی حاصلش ادامه دهد. گاهی هم البته موضوعات جالبی ذهنش را مشغول می کند لابلای کارهایش. مثل دیروز، دائما به دروغ هایی که گفته است و آخرش لو رفته بودند فکر می کرد. ولی هرچه به ذهنش فشار آورد یادش نیامد چرا دروغ سیزده پارسالش با اینکه خیلی معلوم بود، تا آخر همه باورشان شده بود و اگر خودش نمی زد زیر خنده کسی نمی فهمید! با خودش فکر کرد شاید دروغ گفتن اصلا از آن همان موقع ها بود که به یکی از تفریحاتش تبدیل شد! یک عده را سرکار بگذارد و آخرش بخندد... هر هر هر

هوا که تاریک بشود یکم بعدش همان راننده ای که صبح دو تا بوق زد می آید دنبالش.. بعضی ها که نمی دانند فکر می کنند چون راننده دنبالش می آید شخصیت مهمی شده است! خودش هم گاهی اوقات باورش می شود انگار. مثل امروز که از بس دیر آمد کفر راننده را در آورد، نزدیک بود ماشین برود.

با ریش روی چانه اش بازی می کند. پایی که رویش نشسته بود خواب رفته. به زور از زیرش می کشاندش بیرون و دراز می شود روی تخت. حال هیچ کاری را ندارد. کامپیوتر را می گذارد کنار تخت، چایش را می گذارد آنورتر و موبایل را می زند به شارژ. نه لازم است به کسی شب بخیر بگوید نه خودش را مقید کند مسواک نزده خوابش نبرد. نوک پاها و نوک دستانش یخ کرده، اما در زیر تی شرت نازک احساس گرما می کند. همیشه همینطور است فکرهای دلهره آور باعث می شوند عرق کند و گرمش بشود. پتو را با پا از پایین تخت سر می دهد روی بدنش. آلارم موبایل را روی 6 تنظیم می کند و شام نخورده می خوابد.
................................

۳ نظر:

puyahe گفت...

woooooooow khali khoob bood mamnoon

شیدا گفت...

به این میگن یه پروسه ی کامل... زندگی وار... خوش باشین!

رضا_بچه های 5 شنبه گفت...

خوب منو یاد یه روز خودم انداختی