۱۳۸۵/۰۹/۲۳

...

دعوتی است نه چون دیگرها . دیگر مغلوب رنگ ها نیستی .
اجباری نیست در سِت بودن شال و کیف و کفش با رنگ سایه!
اینجا جشنی است بر بلندای خیال .
مهمان خاطره هایی می شوی دور و نزدیک .
خاطره هایی گرم به تلخی قهوه های نیم خورده
سرد می شوی چون دی پار ...
میزبان این جشن صفای روزهاییست که رفته .
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا ! میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد .
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم...
-------------------
دردونه

۳ نظر:

انوش شاپوری گفت...

پویا حواست رو بده -- جان مادرت جام نشکنه -- حالا حسابت رو هر جات که می خوان بزارن، بزارن

هستی گفت...

...سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
!!! حالا حسابو هر جا که می خوای بذاری بذار

رضا گفت...

خوش به حال ماست که کسی اومده حساب مار و بگذاره کنار جام..