۱۳۸۹/۰۳/۲۰

...

به نام خدا
بوی خورشت قورمه سبزی می داد، حاضرم قسم بخورم که بوی قرمه سبزی می داد. نه خودش. افکار و عقایدش هم نه، شاید هم کمی! اما چیزی که مورد نظرم است خانه اوست...خانه هایی هستند که همیشه بوی قورمه سبزی می دهند. فرقی نمی کند که چه موقع سال باشد یا چه موقع روز. بهار، تابستان...شب، روز. این بوی غذا را در تک تک وسایل خانه می توان حس کرد. نمی دانم این بوی قرمه سبزی چقدر با بوی کلم پخته ای که جرج اورول در یکی از کتاب هایش توصیف می کند، شبیه است؟ اما حتما اورول هم حسی شبیه حس من داشته است یا من حسی شبیه حس او دارم!

خانه هایی با بوی قرمه سبزی در من یک جور حس دلتنگی ایجاد می کنند. کسانی را می شناسم که سالهاست در چنین خانه هایی ساکنند. شاید در ابتدای ورود و با استشمام این بو حس خانه و غذای مادر به تو دست دهد، شاید حس غربت و نا آشنایی نکنی اما... بعد از مدتی نه چندان بلند تمام وجودت را می گیرد و دلزده ات می کند. ساکنان این خانه ها هم مثل این بو سرد و سنگینند.

همیشه وقتی بعضی از آدم ها را می بینم خانه هایشان را در ذهنم تصویر می کنم. این که خانه شان روشن است یا تاریک؟ نور مهتابی استفاده می کنند؟ یعنی با نور سرد و بیروح مهتابی زندگی می کنند؟ چه دلگیر. آیا قفسه های پر از کتاب دارند؟ چقدر کتاب؟ چه کتاب هایی؟ اشیاء عتیقه نگه داری می کنند یا ...؟ در خانه دلشان را به چه کاری، چه چیزی، چه جایی خوش می کنند؟ به کدام قسمت خانه؟ کدام پنجره، کدام صندلی، کدام اتاق؟ آدم های سرد و از خود راضی همیشه در ذهن من صاحب خانه های قورمه سبزی اند. نمی دانم چرا؟ شاید بعضی از خانه هایی که خلقیات صاحبانشان را می شناسم و صاحب این ویژگی اند، این حس را در من ایجاد می کنند.

بعضی خانه ها بوی صابون می دهند. بوی خوش و تمیز صابون. صابون های داو و کلئوپاترا، گاهی کمیCAMEY ، بعضی وقت ها لوکس و نیوآ... . این خانه ها مرا شاداب می کنند. وادارم می کنند مودب و با لبخندی کنترل شده آرام بنشینم. ساکنان این خانه ها هم مثل خانه هایشان معطرند. همیشه بوی عطرهایی را می دهند که در خیابان، فروشگاه یا تاکسی حس می کنی و می پسندی و هیچ وقت هم با خودت در باره پرسیدن اسم عطر کنار نمی آیی و می گذرد، مثل همه اتفاقات روزانه که با این که روزت را ساخته اند اما گذرا بوده اند واحتمالا کم اهمیت.

بعضی خانه ها بوی نم می دهند. مثل این است که سالهاست کسی پنجره هایش را باز نکرده، سال هاست که کسی در آن نخندیده... . دیوارهایشان معمولا آبیست. آبی کم رنگ. گاهی گچبری هایی دارند شلوغ و بی معنا! ساکنان این خانه ها پیرند...پیر و کم حوصله. چه بسا این خانه ها قبلا بوی قورمه سبزی می دادند یا بوی صابون... اما نه! بعید است بوی قورمه سبزی به این سادگی ها از بین برود. این خانه ها دچار جبر زمانند. ساکنانشان گاهی عینک های ته استکانی می زنند. شب ها زود می خوابند و از نیمه های شب بیدارند.

اما... در بین تمام این خانه ها، تنها یک خانه است که بوی خانه می دهد. تنها یک خانه است که تمام سلول های وجودت سالها با هوای آن نفس کشیده و رشد کرده اند. چه بسا این خانه هم برای بعضی ها بوی قورمه سبزی بدهد یا بوی صابون و حتی بوی نم! اما برای تو خانه است. گاهی دلت هوای هوایش را می کند. ساکنان این خانه بی شک عزیزترین های تو هستند. خوبی هایشان در نظرت خیلی و بدی هایشان در نظرت اندک است.

این بوی خانه یک ویژگی خاص دارد. تا زمانی که در خانه زندگی می کنی بویش را حس نمی کنی. برای این که درک کنی خانه ات چه بویی می دهد کافیست زمانی دور شوی...نباشی، تا بعد که برگردی درک کنی که این خانه چقدر بوی خانه می دهد و تو چقدر دلت برای بوی خانه در این غیبت کوتاه یا بلند تپیده.

وقتی روزهایت و به دنبالش روزگارت با ساکنان خانه های قورمه سبزی، صابونی و خانه های نمناک می گذرد، بیشتر دلتنگ بوی خانه می شوی. آنوقت است که روی هر کسی اسم خانه ای می گذاری و در ذهنت ایمان داری که آنها در خانه هایی زندگی می کنند که حتما بوی قورمه سبزی می دهند، و با کمی سختگیری کمتر بوی نم و یا اگر خیلی اعتمادت را جلب کرده باشند معطرند، مثل ساکنان خانه های صابونی.

نینا شاهرخی خرداد 89

پ.ن: و باز هم به علت نقص فنی و البته پاره ای از ناهماهنگی ها پست میهمان این هفته با اکانت من آپ دیت شد

۵ نظر:

علي اعطا گفت...

خيلي وقتهاست خيلي خيلي كم پيش آمده يادداشتي توي وبلاگي بخوانم كه تا اين حد جذبم كنم، ساده باشد و عميق و آشنا. به وبلاگ خودتان خوش آمديد.

رضا گفت...

عجب گوشه ای رو گرفتی از این دنیا.هرچی فکر کردم دیدم از این بو ها قدر کمی قدیم تر ها بود و الان کمتره.شاید جون الان همه جیز پاستوریزه و سترون شده..تازشم یکی دیگه از بچه های پنج شنبه از مهمانی اومدنت تشکر می کنه

puya گفت...

از اون نوشته ها بود که به قول علی ساده و در عین حال درونی شده و عمیق. دو روزه که درگیر بوهای خونه هام .مثلا خونه خاله اینا چه بویی بود ؟ خونه عمه اینا ؟ دوست داشتم

سيسي گفت...

ب َ بَ !!...خوب بود....بلكم خيلي بيشتر...
اصولن نوشته هايي كه عطر محورند و در تجربه ي بويايي مخاطب جولان ميدهند همانا متن هائي صميمي تر و عميق تر دانسته مي شوند.
يك جور تم ِ بكر و به قول عزيزمان دروني شده دارند. از آن جهت كه "بو" كلن بخاطر بي تصوير بودنش به آن تنوع جنون وار ديگر جنبه هاي حواس مبتلا نشده و همچنان اصيل و انساني مانده.

در بو تقريبن ميشود گفت جاي هيچ فريب و ريايي نيست.

خلاصتن كه خوب آمديد بانو.
و چه حسرتيست ازين روزگاران كه اندك اندك طومار بو ها و عطر ها بر چيده ميشود از صحنه ي زيستن در ازدياد و فزوني اينهمه فلز و خاكستري ...
شايد روزي كوچ كنيم به دياركي كه هنوز انبان عطر ها و بوهاي فراوان است.
جائي شبيه ِ باده ي فراموش شده ي كودكي ها و "آن روزهايمان"...

نینا شاهرخی گفت...

ممنونم.