۱۳۸۹/۰۳/۲۴

حال و روز

چقدر غمگین می خواند این مردک کوتوله.ایستاده زیر پنجره.
از زمستان سال گذشته که فکر می کردیم برف می اید آن شبش و نیامد این مردک هم از اینجا گذر نکرده بود.تا همین امشب و همین حالا که این جعبه جادو خاموش است و من تنها مانده ام خانه.همسایه که همیشه صاحبان صداهای نا هنجار را دعا می کند این بار صدای ذکرش نمی اید.حدس می زنم که یا خانه نیست یا در اثر صئای مردک اوازه خوان در چنبره خاطره ای له شده.
مثال تور ماهیا ..تار دلم زه هم گسسته
می خوام بیگیرم دامنت............
حتما معشوقه ای دارد این مردک.عشق فقر را نمی شناسد.شاید به انتظارش نشسته تا لقمه نانی صدایش برای او در اور .
کسی چه می داند.پشت این دیوا های خاکستری و شاید چند معشوق و عاشق دیگر دارند بی تاب می شوند ارام ارام.
من اما حال روزم معلوم نیست .

۱ نظر:

puya گفت...

خیلی خوب رضا جان . مثل همیشه