۱۳۸۹/۰۲/۲۲

مه

می دوم آن سوی اتاق – برمیگردم – زمین می لرزد – می ایستم ، بر می گردم اول سطر . می بینم من نبودم که می دویدم ، این اتاق بود که طوری حرکت می کرد که انگار من دویده بودم آن طرفش . لیوان پرت می شود طرفم – خرد می شود – اطرافم را نگاه می کنم . جای لیوان شکسته را روی دیوار می بینم . لیوان به طرفم آمد و هزار تکه شد . لیوان در دست من بود . شکست .هزار تکه شد .به طرف من آمد و هزار تکه شد . بر میگردم اول سطر .
روبروی یک دیوار بلند سیمانی نشسته ام کسی با صدای آشنا می پرسد :
خوب هستین ؟
دلم می خواهد جوابش دهم چرا سوتین نبستین . نمی گویم . می گویم :خوبم – سوال می پرسد – جواب می دهم – می پرسد – جواب می دهم . بر می گردم ؛ پدرم را می بینم که روی تخت دراز کشیده و مشتی سیم و لوله به او وصل است ، بوی ساولن می آید .

چشمانم را باز می کنم سقف اتاقم را می بینم با قلاب پنکه ، بدون پنکه . برمی گردم اول سطر ؛ طناب را می آورم ، می اندازمش دور قلاب پنکه ؛ می خواهم آویزان شوم ، یاد باغچه می افتم .
تلفن زنگ می خورد. صدایش همه جا می پیچد .فقط چند شماره آخر آن را می توانم بخوانم 0256 . مریم است . جواب می دهم .صدا مردانه است . می گویم :
شما ؟
- مریمم .
اگر مریمی من هم منیژه ام .
- خب منیژه ای !.
می آیم پایین – پایین تنه ام را نگاه می کنم . مطمئن می شوم منیژه نیستم . به او می گویم منیژه نیستم . باور نمی کند . بر می گردم اول سطر.
اکالیپتوس ها را باد تکان می دهد . فرشید را با آن هیبت درشت در کنار جثه ریز متین می بینم . از دور. بوی همبرگر های دانشگاه می آید. سمت راستم ساختمان مهندسی است . سامان از آن بیرون می آید. می آید سمتم . کسی توی آسمان با ابرعلامت سکوت توی بیمارستان ها را کشیده . همان خانم های زیبایی که انگشت بر لب دارند . ولی طرح صورتش درست پیدا نیست . غلت می زنم . خیس خیسم . آرام می شوم . آرام تر .

۳ نظر:

puya گفت...

1.مطلبت خیلی خوب بود.بهت گفته بودم البته
2.نوشته من یه جورایی سوخت
3.آقا جان حالا که سخته همه فنتها تاهوما بشه اقلکن تا درست شدن این قضیه شم هم هم فونت بقیه بنویس
4.ولی من شک دارم منیژه نباشی ها؟

cc گفت...

من تا اطلاع ثانوي ارزشگذاري و قضاوت درستي راجع به نوشته هاي اينچنيني - يعني از رسته ي سور رئاليستيك ها - ندارم.
چرا به تو دروغ بگويم از آن زمان كه بخشنده ميخواست به ما آندره برتون و تريستان تزارا و سور رئال بفهماند من با اين مكتب و كلن جريان سيال ذهن كه اغلب واگويه و روايت كابوس يا هذيان گونه است مشكل داشته ام.

اينجور نوشته ها به ترتيب براي خود ِ نويسنده فوق العاده با معني و -شايد بهترين شيوه ي ثبت خاطرات براي واكشي هاي آينده و باز آفريني هاي دقيق - باشند. در وحله ي دوم براي آن خوانندگاني كه به نويسنده نزديكند بسياري سمبل و نشانه هايش را ميشناسند و در جريان روزگارش هستند و سوم براي مخاطب منفصل اغلب بي معني و همانگونه تنها عبور رشته اي تصاوير و معاني از ذهنش هستند
بي آنكه به آن هسته ي معنايي واقعي متن دست يابد يا موفق به ترسيم ِ نه حتي دقيق كه كلّي از آنچه نگارنده در سر داشته شود.
كتاب ديگري از بي‍ن نجدي به نام دوباره از همان خيابان ها - شايد خردك اشتباهي در نام باشد - را سر كلاس هاي بيخود مثل تاريخ اسلام ميخوانم

اين مرد واقعن مستعد و نخبه است ولي با نوشته هايش همين مشكلي را دارم كه گفتم
ميخواني و ميخواني و از همچيني تصاوير و مفاهيم محظوظ ميشوي و...تمام. چيزي فرا تر از اين "حظّ" ِ گذرا عايد آدم نمي شود.
معنايي بكر و لذيذ كه تا مدت ها انعكاسش را در چند و چون زندگي بشود ديد.
اين طور موقع ها دلم وحشتناك هواي يك روايت رئال را ميكند از نوع روايت هاي چوبك و اشتين بك!

cc گفت...

آغداشلو ميگويد : آدمها در عرصه ي هنر يا خالقند يا نقّاد.

من سراغ ِ نقد مخلوقات ِ تو نمي روم. ولي در هيئت نقاد ِ نقدهاي تو با اطمينان ميتوانم بگويم تلنت و ذوق ِ نقدي ِ قابل توجّهي داري.

يك حسي دارم مثل اسارت در تنننننگنايي معنوي. انگار كه خود-ادراكي ام از "وجودم" پوستيني باشد كه لحظه اي هزار بار دلم بخواهد در تن بدرانمش!!

اينها همه تلاطمهاي درونيست نهايت چيزي كه از بيرون ديده ميشود اينست : خيلي سگ شده ام!