۱۳۸۹/۰۲/۲۶

...

گاهی پیش می آید البته، نقص فنی . به همین علت نوشته ایشان، علی، را بنده می گذارم در وبلاگ
***
لحظه آمدم سبقت بگيرم از دو سه ماشيني كه كنارم بود تا برسم به ٢٠٦ سفيدرنگي كه فكر مي كردم تويي، توي اتوبان مدرس. ذهنم اصلا تحليل نمي كرد. تشخيص نمي داد اصلا. آخر، تو نه ماشينت ٢٠٦ بود كه حالا بخواهد سفيد هم باشد (نه اصلا سفيد بود) و نه حتا اينجا بودي. نه توي اين شهر، نه توي اين كشور. نمي شد باشي اصلا.
دوزايم كه افتاد و بين خنده و تعجب كه بلاتكليف مانده بودم، ديدم راننده ي ٢٠٦ سفيد سرعتش را كم كرد تا جا بماند از يكي دو ماشيني كه بينمان افتاده بود. توي ترافيك پيچ بزرگراه صدر، ماشين هامان با هم جفت شد. شيشه را داد پايين. شيشه را دادم پايين.
پرسيد تو علي هستي؟
علی

۱ نظر:

سپیده شیرخان زاده گفت...

خدائی تهش بود ،
بچه ها ماشالا ید طولایی دارند در سوژه نویسی! که اینطور مینی مالانه کف بر میکنند خواننده را.

درست در همان ابعاد حکایات سعدی. موجز و مختصر و ....تحت تأثیر قرارنده.