۱۳۸۹/۰۲/۲۳

فال نیک

.

فال نیک


از خواب که چشم باز کنم ممکن است خودم را هر جائی بیابم ،
توی حرم امام از سرما در خود خزیده بین یک عالمه مسافر ، سر میز سالن مطالعه ی مرکزی ، روی فرشی قدیمی و زیر نورهای رنگی ِ پنج دری ِ کهنه، گاهی حتی سیال ، روی صندلی یک اتوبوس قدیمی در جاده ،.....روی بال های خسته ی یک فوکر پیر بالای ابرها ......در آغوش ِ خواهر زاده ی چهار ساله ام وقتی که تازه بارانی بی هنگام آغازیدن گرفته.
زندگی ام در لامکانی خلاصه میشود.
"لایف استایل" یا "سلک ِ حیات" یا هرچیزی که تو دوست داری اسمش را بگذاری برای بعضی ها واقعن متفاوت برگزیده می شود و واقعن متفاوت رقم میخورد.
دارم به تمام شما ها....به تمام " خود " های خودم توی این سالها فکر میکنم.
جدول متقاطع راه ها را میگذارم جلویم ، با انگشت خط میکشم از اینجا که منم و از آنجا که هرکدام ازین لایف استایل ها هستند. خط های نامرئی را ادامه میدهم تا آنجا که هم را قطع کنند و فاصله ای متولد شود. به بعضی ها نزدیکم و از بعضی ها دور.....خیلی دور.
بچه های پنجشنبه ، همانگونه ، نقطه ی تقاطع من با خیلی از دوستان قدیمی ست . دوستانی که فاصله مان از هم زیاد نیست.
......
امان ازین سالها که زندگی به هر سَر ِ جوانی سَر میکشد و سرکشی را چون ودیعه ای ِ چند ، باز پس میگیرد!...

. دکمه ی آخرش را که باز ، باز مانده بود به شتاب میبست . بوی نای نمازخانه اداره ته ذهنش انبار شده بود. جزوه ی دستاوردهای انقلابش را در خماری مشروب ِ بد ِ دیشب به کندی مرور میکرد .....آرام آرام رشته ی حواسش در حضور آنهمه صدا و هیاهو که در هم می تنیدند از پی ِ تپش های مبهم ِ ترانه ای آشنا هوشیار می شد......چه دور بود صدا....چه شیرین بودند فراز و فرود های آهنگینش......
ویوا لا ویدا....شاید که رینگ تُن گوشی جوانکی! بود.
.چگونه میتوانست آنهمه خود ِ سالیان دور ، آنهمه نوستالژی ، در چند لحظه ترانه ای مدفون شود تا هر زمان و هر جا که باشی آن پاره های ناب حیات باز آفریده شوند ؟
صبح زود مرداد ماه بود. از شهر دور میشدیم . خورشید تازه برآمده بود و مه افسونی ِ پیچیده میان نخلها به تندی در تابش بی مهابایش محو میشد . ما و لحظه ها به مستی ، دانه به دانه از پی ِ هم در رشته ی آهنگ میشدیم.
در فکر و سکر فردایی که این روزهاست .....آنچنان با زورق های طلائیمان روی موج های یک نغمه بادبان فرازی میکردیم که می اندیشیدیم همینگونه زیبا ، جاودان خواهیم شد.
-
" امروز" میبینم از دیروزها فاصله گرفته ایم اما همچنان " مانده ایم" :....در جذبه ی زیبائی.....در سحر جوانی... و در سودای جاودانگی!
و این را نمی شود به فال نیک نگرفت باز برای فرداهایی دیگر!

۵ نظر:

puya گفت...

ممنون از نوشته زیبا و تاثیر گذارد. امیداورم از این تقاطعه خطهای بیشتری بگذرد و پر رنگ تر باشد.

puya گفت...

البته منظور تاثیر گذارت بوده

رضا گفت...

ممنون از امدنت و متن جالبت.خوشحال می شیم اگر باز هم به این خانه بیایی مهمانی.

رضا گفت...

ممنون از امدنت و متن جالبت.خوشحال می شیم اگر باز هم به این خانه بیایی مهمانی.

سپیده شیرخان زاده گفت...

با تشکرات فراوان از حسن ِ "میهمان نوازی" شما جنابان ، پویا و رضای عزیز.
هر زمان ِ دیگر که سعادت را نصیب ما بنمایید ، اجابت امر میکنیم.

من اصَّنم در جَوّ خواندن خاطرات صلاح الممالک نیستم و نثر و کلامم از اول هوین جوریا بوده و هست! :))