۱۳۸۹/۰۳/۰۵

خانه به دوش


عاقبت خط جاده پایان گرفت

من رسیدم ز ره غبار آلود

نگهم ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوچه ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من رویسنگ فرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد آلود، تیره و دلگیر

چهره ها در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جویخشکیده همچو چشمی کور

خالی از آب و از نشانه او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه او

گنبد آشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزن اذان می خواند

(فروغ فرخ زاد)

۱ نظر:

puya گفت...

فوق تاعاده بود دوست من